شاید برای خیلی از ما جنگ تنها در دنیای دیجیتال و اخبار تلویزیون معنا داشت. کلمهای که با آن غریب نبودیم، اما وحشت نهفته در بطنش را نیز درک نمیکردیم. حالا که صدای انفجار پیاپی جیدمهای آمریکایی و اسپایسهای اسرائیلی را به گوش شنیدهایم، دیگر نمیتوانیم ساده از کنارش بگذریم. در حقیقت آنقدر عمق روانزخمهایی که این صدا و لرزشهای خانههایمان بر جا گذاشتهاند زیادند که دیگر نمیتوان جنگ را فقط یک بازی ویدیویی پر زرق و برق یا تیتر یک بخش خبری دانست. شببیداریهای پر از اضطراب، گوش سپردن به صدای آسمان و انتظار برای شنیدن صدای پرواز جتها، به ما فهماند که جنگ، تاریکترین و سردترین سایهای است که میتواند بر سر یک ملت بیفتد. جایی که آرزوها، برنامههای آینده و امنیت روانی انسانها زیر خروارها خاک و اضطراب مدفون میشوند و بوی تند باروت و خاکستر، جایگزین عطر آرامشبخش زندگی روزمره میگردد.
در این روزهایی که معنای واقعی دلهره را با تمام وجود لمس کردهایم و اضطراب جنگ به بخشی از تار و پود زندگیمان تبدیل شده، نگاهی میاندازیم به بهترین بازیهای ویدیویی که با شجاعت تمام، نقاب قهرمانانه و پرشکوه جنگ را کنار زده و چهرهی کریه، بیرحم و واقعی آن را به تصویر میکشند. صنعت ویدیوگیم دهههاست که با عناوینی مثل کال آو دیوتی و بتلفیلد، جنگ را به یک سرگرمی هیجانانگیز تبدیل کرده است؛ اما آثاری که در ادامه میخوانید، هدفشان سرگرمی صرف نیست. آنها تلنگری هستند بر وجدانهای بیدار تا بپرسند: بهای این جنون چیست؟ این بازیها به جای آنکه اسلحه به دستمان بدهند تا قهرمان باشیم، ما را در جایگاه قربانیان، بازماندگان و ناظران خاموش قرار میدهند تا درد پنهان در پس هر شلیک را با تمام وجود احساس کنیم. پس در ادامه مطلب، همراه من و تکسیرو باشید.
زمانی که صحبت از بازیهای جنگی میشود، ذهنمان ناخودآگاه به سمت سلاحهای پیشرفته، یونیفرمهای نظامی اتوکشیده و شلیکهای دقیق به قلب دشمن میرود. اما استودیوی خلاق و جسور ۱۱-بیت (11-bit studios) در شاهکار جاودانهی خود یعنی این جنگ من، تمام این معادلات و پیشفرضها را بر هم میزند. این بازی، شما را در نقش سربازان ورزیدهای که در خط مقدم میجنگند قرار نمیدهد، بلکه شما را به زیرزمینهای نمور، تاریک و یخزدهی شهری جنگزده میبرد؛ جایی که غیرنظامیان وحشتزده، گرسنه و بیپناه، برای زنده ماندن تقلا میکنند. توسعهدهندگان این بازی برای خلق این فضای بهشدت واقعگرایانه و تکاندهنده، به سراغ تاریخ رفته و با بازماندگان محاصرهی سارایوو مصاحبه کردهاند. محاصرهای که یکی از خونینترین و طولانیترین محاصرههای تاریخ اروپا بود و مردم عادی را مجبور کرد تا برای بقا، به بدویترین غرایز خود پناه ببرند.
تمام سناریوهای بازی بر اساس واقعیتهای تلخ همان دوران بنا نهاده شدهاند. در این جنگ من، بزرگترین دشمن شما گلولهی تکتیراندازها نیست، بلکه گرسنگی مفرط، بیماریهای عفونی درماننشده، سرمای استخوانسوزی که از درز پنجرههای شکسته به داخل میخزد و از همه مهمتر، فروپاشی روانی و افسردگی است. شما باید در نقش سرپرست گروهی از غیرنظامیان که هر کدام پیشه و تخصصی بیربط به جنگ دارند، شبانه برای یافتن تکهای نان، یک بطری آب تمیز یا کمی دارو در خرابهها پرسه بزنید. بازی شما را در موقعیتهای اخلاقی ویرانگری قرار میدهد؛ گاهی مجبور میشوید برای نجات جان یک کودک بیمار در پناهگاهتان، داروی یک زوج سالمند را از خانهشان بدزدید. عذاب وجدان پس از این کار، به شکل افسردگی در شخصیتهای شما نمایان میشود و آنها را به مرز خودکشی میکشاند. این بازی با بیرحمی تمام به ما یادآوری میکند که در جنگ مدرن، انسانها بدون هیچ دلیل منطقی و قهرمانانهای، تنها برای زنده ماندن جان میدهند و در نهایت هیچ افتخاری در میان این آوارها پنهان نیست.
Bury Me, My Love
مرا دفن کن، عشقم
یکی از بزرگترین ایراداتی که منتقدان به بازیهای ضدجنگ وارد میکنند این است که بسیاری از آنها، ناخواسته در دام همان مکانیکهای خشونتآمیز و اکشنی میافتند که در حال نقدش هستند. اما مرا دفن کن، عشقم، رویکردی کاملاً متفاوت، نوآورانه و به شدت شخصی را پیش میگیرد. این بازی به جای تمرکز بر میدان نبرد و صدای انفجار، لنز دوربین را روی عواقب ویرانگر جنگ بر زندگی پناهجویان و آوارگان تنظیم میکند؛ موضوعی که در دنیای سرگرمی همواره نادیده گرفته شده است. برای ما که در خاورمیانه زندگی میکنیم، مفهوم آوارگی و مهاجرت اجباری، مفهومی بیگانه نیست و این بازی دقیقاً دست روی همین زخم باز میگذارد.
داستان بازی پیرامون زن جوانی به نام نور شکل میگیرد که سعی دارد از جهنم سوزان سوریه فرار کرده و پناهگاهی امن در قاره اروپا بیابد، در حالی که همسرش مجد به دلایلی در سوریه جا مانده است. شما در طول بازی، رابط کاربریای شبیه به اپلیکیشن واتساپ میبینید و داستان فرار دلهرهآور نور را از طریق پیامکهایی که این زوج با هم رد و بدل میکنند، دنبال میکنید. این روایت متنی، به شکلی عجیب و جادویی شما را درگیر احساسات، ترسها، خستگیها و امیدهای واهی این دو شخصیت میکند. دلهرهی دیدن عبارت «در حال نوشتن…» و تأخیر در پاسخ دادن نور پس از رسیدن به یک مرز خطرناک، اضطرابی واقعی را به جان شما میاندازد. بازی با ظرافتی دردناک نشان میدهد که چگونه جنگ، فاصلهای پرنشدنی بین عزیزان ایجاد میکند، چگونه انسانها تبدیل به اعدادی در اخبار میشوند و چگونه هر پیامک ساده میتواند آخرین نشانهی حیات یک همسر، یک فرزند یا یک دوست باشد. این بازی، آینهای است در برابر صورت جنگ تا نشان دهد ویرانی تنها به ساختمانها محدود نمیشود، بلکه عشق و خانواده را نیز متلاشی میکند.
Spec Ops: The Line
عملیات ویژه: خط مرزی
شاید در نگاه اول وقتی پوستر و دقایق ابتدایی این اثر را میبینید، با خود فکر کنید که با یک کلون دیگر از سری بازیهای ندای وظیفه طرف هستید؛ اثری که در آن باید به عنوان یک سرباز آمریکایی، دنیا را نجات دهید و از کشتار دشمنان لذت ببرید. اما عملیات ویژه: خط مرزی، بزرگترین فریب تاریخ ویدیوگیم است. این بازی در ظاهر یک شوتر سوم شخص و اکشن به نظر میرسد، اما به مرور زمان، بازیکن را در منجلابی از تصمیمات اخلاقی سیاه و اعمال فاجعهبار غرق میکند که به نام غلبه بر دشمن و اجرای ماموریت انجام میشوند.
داستان در شهر دبی روایت میشود؛ شهری که حالا پس از یک فاجعهی زیستمحیطی، زیر خروارها شن دفن شده و به یک منطقهی جنگی بیقانون تبدیل گشته است. شما در نقش کاپیتان واکر به همراه تیم کوچک خود وارد این جهنم شنی میشوید. اما هر چه جلوتر میروید، اعمال شما وحشتناکتر و توجیهاتتان برای کشتار، پوشالیتر میشود. اوج این تراژدی در سکانسی رخ میدهد که بازیکن با استفاده از فسفر سفید، به اصطلاح دشمنان را نابود میکند، اما دقایقی بعد با قدم زدن در میان خاکسترها متوجه میشود که دهها غیرنظامی بیگناه را به خاک و خون کشیده است. بازی با مهارت تمام، فروپاشی تدریجی ذهن واکر و از دست رفتن مرز واقعیت و توهم را به تصویر میکشد. نکتهی به شدت درخشان و آوانگارد بازی این است که حتی متنهای بارگذاری و منوها نیز شروع به زیر سوال بردن اخلاقیات خود شما میکنند. عباراتی نظیر «آیا هنوز احساس میکنی یک قهرمان هستی؟» یا «برای سرگرم شدن، تا کجا حاضر به کشتاری؟»، بازیکن را به خاطر مشارکت در این شبیهساز خشونت بازخواست مینمایند. این بازی ثابت میکند که جنگ، روح و روان انسان را میبلعد و از او هیولایی میسازد که دیگر حتی خود را در آینه نمیشناسد.
Metal Gear Solid 4: The Guns Of The Patriots
متال گیر سالید 4: سلاحهای میهنپرستان
اگرچه هیدئو کوجیما در تمام نسخههای سری متال گیر پیامهایی ضدجنگ را در لایههای داستانی پنهان کرده است، اما سلاحهای میهنپرستان به عنوان نقطهی اوج و عصارهی این تفکر فلسفی، در جایگاهی ویژه و دستنیافتنی قرار میگیرد. این بازی، نقطهی پایان داستان سالید اسنیک پیر و خسته است و همزمان، مجموعهای است از تمام ایدهها، نقدها و بیانیههای طولانی که کوجیما سالها قصد بیان آنها را داشت.
در این نسخه، کوجیما با مونولوگهای طولانی و پرداختن به جزئیات دیوانهکننده، رویکردی عمیق و چندلایه به مقوله جنگ در قرن بیست و یکم دارد. او این پرسش بنیادین را مطرح میکند که آیا جنگ اساساً یک شر اجتنابناپذیر و بخشی از طبیعت خشن بشر است، یا صرفاً ابزاری است در دست قدرتطلبان تا اقتصاد خود را بچرخانند؟ در دنیای تاریک متال گیر سالید 4، ایدئولوژیها و کشورها دیگر معنایی ندارند. ارتشهای خصوصی جایگزین ارتشهای ملی شدهاند و جنگ به یک تجارت پرسود و بیپایان تبدیل شده است. سربازان دیگر انسانهایی با اراده آزاد و آرمانهای وطنپرستانه نیستند، بلکه چرخدندههای بیجانی در ماشین عظیم مرگاند که احساسات و تواناییهایشان توسط نانوتکنولوژی کنترل میشود. اقتصاد جنگ جان انسانها را به یک کالا با تاریخ انقضا تبدیل کرده است. این بازی تلنگری وحشتناک به دنیای امروز ماست؛ دنیایی که در آن فروش تسلیحات نظامی مهمتر از صلح است و جنگها نه برای رسیدن به پایان، بلکه برای تداوم سود شرکتهای اسلحهسازی به راه میافتند.
Valiant Hearts: The Great War
قلبهای شجاع: جنگی برای پایان دادن به تمام جنگها
در نگاه اول، گرافیک کارتونی دوبعدی، موسیقی ملایم و پازلهای خلاقانهی قلبهای شجاع ممکن است این تصور خام را در شما ایجاد کند که با یک بازی ساده، کودکانه و سرگرمکننده روبرو هستید. اما فریب این ظاهر هنری و لطیف را نخورید. این اثر، یکی از تلخترین، واقعگرایانهترین و حتی آموزشیترین نمایشهای جنگ جهانی اول را – چه در میان بازیهای ویدیویی و چه در سایر رسانهها – ارائه میدهد و قلب شما را به درد میآورد.
بازی به شکلی استادانه و با روایتی چندگانه، شما را در سفری از دل تاریکی مطلق در سنگرهای جنگ جهانی اول همراهی میکند. داستان با روحیهای حماسی، پرامید و با نمایش رژههای نظامی آغاز میشود و به خوبی نشان میدهد که چگونه غریزه جنگطلبی، پروپاگاندا و تبلیغات دروغین دولتها، میلیونها جوان خام و بیگناه را متقاعد کرد تا برای هدفی که هیچ درک درستی از آن نداشتند، سلاح به دست بگیرند، خانواده را ترک کنند و جان خود را فدا کنند. اما این خوشبینی احمقانهی ابتدایی، به سرعت در باتلاق ناامیدی، گازهای سمی، گلولای سنگرها و وحشت غرق میشود. قلبهای شجاع داستان انسانهای معمولی، کشاورزان، پزشکان و حتی سگهای امدادگری است که در چرخدندههای بیرحم تاریخ گرفتار شدهاند. بازی با نامههای واقعی سربازان و حقایق تاریخی ترکیب شده و داستان انسانهایی را روایت میکند که در میان خاکریزها، در حال نابودی هستند. پایانبندی این بازی به قدری تکاندهنده و غمانگیز است که محال است بدون ریختن اشک بتوانید از آن عبور کنید؛ پایانی که نشان میدهد در جنگ، هیچکس پیروز نمیشود، همه فقط چیزی را از دست میدهند.
Balance Of Power
تعادل قدرت
این بازی اثری کلاسیک و متفاوت است که در اوج تنشهای روانی و سیاسی جنگ سرد در دههی 80 میلادی متولد شد؛ دورانی که ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، جهان را به صفحهی شطرنج خود برای رقابت و تسلط مطلق تبدیل کرده بودند. در آن سالها، دکترین «تخریب متقابل تضمینشده» بر جهان سایه انداخته بود و استراتژی دو ابرقدرت ساده اما مرگبار بود: “یا با ما هستی یا بر ما”.
گیمپلی این بازی، هیچ شباهتی به عناوین اکشن ندارد و بیشتر شبیه به یک کلاس درس تعاملی و یک شبیهساز خستهکنندهی سیاسی است که پیچیدگیهای ژئوپلیتیک آن دوران را روی یک نقشه با متنهای فراوان به تصویر میکشد. وظیفهی بازیکن در این بازی، جلوگیری از تبدیل شدن این جنگ سرد به یک نبرد واقعی و داغ است. شما باید با دیپلماسی، تهدید، بلوف و حمایت از متحدان، قدرت خود را حفظ کنید اما مراقب باشید که از خط قرمزها عبور نکنید. پیام ضدجنگ این بازی، بیرحمانه، خشک و تنبیهگر است. اگر در حین بازی، غرور یا اشتباهات محاسباتی شما باعث شود که نتوانید از درگیری نظامی دو ابرقدرت جلوگیری کنید، سرانجام یک جنگ هستهای همهجانبه آغاز خواهد شد. این اتفاق، با پیغامی کوبنده و یک پایان فوری همراه است: “شما یک جنگ هستهای تصادفی را شعلهور کردید. و نه، در اینجا هیچ نمایش انیمیشنی از قارچ هستهای با تکههای بدن که در هوا پرواز میکنند وجود ندارد. ما به شکست پاداش نمیدهیم.” این پیام صریح، لرزه بر اندام مخاطب میاندازد و نشان میدهد که در بازی ژئوپلیتیک، یک اشتباه کوچک میتواند به بهای پایان تاریخ بشریت تمام شود.
DEFCON
وضعیت هشدار
وضعیت هشدار یا DEFCON در ظاهر یک بازی استراتژی همزمان و مینیمالیستی است که نقشهی جهان را به شکل رادارهای سبز رنگ اتاقهای فرماندهی هستهای به شما نشان میدهد. در این بازی بازیکن باید یک درگیری بزرگ جهانی را مدیریت کند، سیلوهای هستهای را جایگذاری کند و مسیر زیردریاییها را مشخص نماید. شاید در دقایق ابتدایی، این مدیریت بحران و جابهجایی نیروها روی نقشه سرگرمکننده و درگیرکننده به نظر برسد، اما به زودی چهرهی تاریک، بیروح و وحشتناک بازی خود را نشان میدهد.
با تشدید تنشها، رسیدن به وضعیت قرمز و شلیک اولین کلاهکهای هستهای، اتمسفر بازی به شدت سنگین میشود. موسیقی بازی به صدای سرفهها، گریههای محو و آژیرهای دوردست تغییر میکند. در اینجا بازیکن متوجه میشود که پیروزی در این بازی، به معنای فتح سرزمینهای دشمن نیست. بازی از واژهی وحشتناک Megadeath (چند میلیون نفر کشته) برای شمارش تلفات استفاده میکند و برنده کسی است که بتواند درصد بیشتری از انسانهای زنده مانده را در کشورش حفظ کند؛ اتفاقی که در پایان اکثر مسابقات DEFCON، معمولاً به معنای زنده ماندن هیچکس و نابودی کامل تمامی شهرهای مهم جهان است. این بازی با زبان بیزبان و با تبدیل کردن جان میلیونها انسان به اعداد و ارقام روی یک صفحه مانیتور، نشان میدهد که در یک جنگ همهجانبه و هستهای، پیروزی واژهای کاملاً بیمعنا و پوچ است و فرماندهان چنین جنگی، تنها روی کوهی از اجساد ادعای پیروزی میکنند.
Nuclear War
جنگ هستهای
در حالی که بازیهای قبلی با لحنی جدی و دراماتیک به نقد جنگ میپردازند، بازی کلاسیک جنگ هستهای با یک رویکرد طنزآمیز بسیار تاریک و سابورسیو (ساختارشکنانه) به این مقوله نگاه میکند. این بازی، کنترل یکی از شخصیتهای سیاسی برجسته و کاریزماتیک دههی 80 میلادی را در قالب کاریکاتورهایی مضحک به دست بازیکن میسپارد؛ شخصیتهایی نظیر رانی ریگان (کنایه به رونالد ریگان) یا پی.ام ساچر (کنایه به مارگارت تاچر).
وظیفهی شما در این فضای به ظاهر کمدی این است که با پروپاگاندا جمعیت خود را افزایش دهید و در نهایت زرادخانهی هستهای خود را بر سر کشور شخصیتهای دیگر فرود آورید تا آنها را از روی نقشه محو کنید. بازی با کمدی سیاه خود، تصمیمات سیاستمداران برای نابودی جهان را به سخره میگیرد. اما تمام این خندهها، در سکانس پایانی بازی به یک بغض سرد تبدیل میشود. پیام اصلی و گزندهی بازی به بهترین شکل در این ثانیههای آخر خلاصه شده است. فارغ از اینکه کدام رهبر جهان در این جنون اتمی پیروز شده و دشمنانش را نابود کرده است، صحنهی پایانی او را در حالتی به تصویر میکشد که با خوشحالی احمقانهای بالا و پایین میپرد و فریاد میزند “من بردم! من بردم!”، در حالی که کاملاً تنها در میان یک سرزمین سوخته، آلوده به تشعشعات هستهای و خالی از هرگونه حیات ایستاده است. او رهبر تلی از خاکستر شده است. این پایانبندی گزنده، پوچی جنگ و توهم پیروزی را در عریانترین و کنایهآمیزترین شکل ممکن به رخ میکشد.
Ace Combat Zero
ایس کامبت زیرو
مجموعه بازیهای ایس کامبت همواره به عنوان شبیهسازهای آرکید پرواز شناخته میشوند و به داشتن نبردهای هوایی پرسرعت، نفسگیر، موسیقیهای حماسی و گرافیک چشمنواز معروف هستند. ایس کامبت زیرو نیز از این قاعده مستثنی نیست و در ابتدا دقیقاً همان فانتزی خلبان قهرمان و شکستناپذیر را به شما میدهد؛ اما با یک چرخش داستانی غافلگیرکننده و روایتی مستندگونه، مسیر خود را از سایر نسخهها و حتی تمام بازیهای هواپیمایی دیگر جدا میکند.
در پسزمینهی آن جنگندههای پر زرقوبرق و مانورهای خیرهکننده در دل آسمان آبی، داستانی بسیار جدی، خاکستری و تلخ دربارهی بیهودگی جنگ و مرزهای نامرئی کشورها نهفته است. بازی از طریق میانپردههایی که شبیه به مصاحبههای مستند با خلبانان شکستخوردهی دشمن طراحی شدهاند، داستان را روایت میکند. شما با شنیدن صحبتهای این خلبانان متوجه میشوید که آنها اهریمن نیستند، بلکه انسانهایی با شرافت، خانواده و آرمان بودهاند که تنها در جبههی اشتباهی میجنگیدند. این رویکرد باعث میشود تا بازیکن احساس کند در این ماشین غولپیکر مرگ، چیزی جز یک مهرهی کوچک و یک قاتل خونسرد نیست. ایس کامبت زیرو به زیبایی تضاد بین زیبایی پرواز در آسمان و ویرانی وحشتناکی که بمبها بر روی زمین ایجاد میکنند را نشان میدهد و یادآوری میکند که حتی قهرمانان افسانهای آسمان نیز در نهایت قربانی تصمیمات ژنرالها و سیاستمدارانی هستند که هرگز پایشان به میدان نبرد نرسیده و رنج انسانها را ندیدهاند.
Final Fantasy 9
فاینال فانتزی 9
شاید قرار گرفتن یک بازی نقشآفرینی ژاپنی (JRPG) با گرافیک کارتونی، شخصیتهایی با صورتهای بزرگ و فضایی کاملاً افسانهای در این لیست بسیار عجیب و دور از ذهن به نظر برسد. فاینال فانتزی 9 در زمان عرضه، به عنوان پاسخی لطیفتر و بازگشتی به ریشهها در مقابل فضای تاریک، جدی و سایبرپانک دو نسخهی قبلی خود شناخته میشد. گرافیک رنگارنگ، دنیای پر از موجودات جادویی، شوالیهها و داستانی که ظاهراً ساده شروع میشود، همگی نوید یک ماجراجویی بیدغدغه و نوجوانانه را میدادند.
اما گول این ظاهر فریبنده و شاد را نخورید. اگرچه در سطح، بازی به نظر میرسد به یک ارائهی سادهتر بازگشته است، اما وقتی از این پوستهی ظاهری عبور میکنید و درگیر داستان شاهزادهها و امپراتوریها میشوید، متوجه خواهید شد که فاینال فانتزی 9 یکی از عمیقترین و فلسفیترین داستانهای این مجموعه را در خود جای داده است. بازی پر است از مفاهیمی چون هویت، بحران وجودی و مرگ. یکی از خطوط داستانی تکاندهندهی بازی، مربوط به جادوگران سیاه است؛ موجوداتی که به عنوان سربازان بیروح و ماشینهای کشتار برای اهداف نظامی خلق شدهاند، اما به مرور زمان آگاهی پیدا میکنند، با مفهوم مرگ آشنا میشوند و از جنگیدن سر باز میزنند. این بازی یک نقد به شدت تند و تیز بر استفادهی ابزاری از انسانها در جنگ، استعمار و بیهودگی مبارزات خشونتآمیز برای کسب قدرت است. فاینال فانتزی 9 با مهارت تمام، توانسته در کالبدی دوستداشتنی، سنگینترین پیامهای ضدجنگ را منتقل کند و ثابت میکند که برای انتقال یک پیام قدرتمند، همیشه نیازی به نمایش خون، خاکستر و فضای واقعگرایانه نیست.
سخن پایانی | بیداری از کابوس جنگ
جنگ، در هیچ شکل، زمان و قالبی زیبا نیست. هیچ شکوهی در فروریختن سقف خانهها وجود ندارد و هیچ افتخاری در تبدیل کردن شهرها به گورستانهای دستهجمعی نهفته نیست. بازیهایی که در این مقاله به تفصیل مرور کردیم، هر یک با زبان، ژانر و سبکی متفاوت، شجاعانه تلاش کردهاند تا پرده از چهرهی واقعی جنگ بردارند و نشان دهند که در پس آن هیاهوی رسانهای و شعارهای حماسی که سیاستمداران سر میدهند، جز ویرانی روان، آوارگی نسلها و مرگی بیحاصل، چیزی نهفته نیست. برای ما که در این روزهای سخت و پرالتهاب، طعم تلخ اضطراب جنگ را در خانههایمان چشیدهایم و سایهی سنگین آن را روی آیندهمان حس کردهایم، درک پیام عمیق این بازیها دیگر کار دشوار و انتزاعیای نیست. این آثار ساختارشکن، نه تنها ابزاری برای پر کردن اوقات فراغت، بلکه کلاس درسی برای یادآوری ارزش تکرارنشدنی صلح، امنیت و زندگی هستند. باشد که روزی برسد که صدای هیچ آژیر و انفجاری خواب هیچ کودکی را نیاشوبد و واژهی تلخ “جنگ”، تنها در لابهلای صفحات تاریک تاریخ و خطوط کدهای برنامهنویسی بازیهای ویدیویی معنا داشته باشد و نه در واقعیت زندگیهایمان.















