بازیهای مستقل همیشه حرفهای تازهای برای گفتن دارند. حرفهایی که میتواند یک ژانر را به تهایی دچار دگرگونی کند. از نظر من، بازی Call of the Elder توانست سطح تازهای ژانر لاوکرافت اضافه کند؛ اما چگونه؟ بیایید باهم ببینیم.
شش سال از روزی گذشت که استودیو بازیسازی اوت آف د بلو گیمز (Out of the Blue Games) با خلق اثری معمایی و خوشرنگ و لعاب، تعریف متفاوتی از ژانر وحشت کیهانی را پیش روی گیمرها گذاشت. صنعت سرگرمی که عادت کرده بود داستانهای لاوکرفتی را صرفا با رنگهای مرده، محیطهای تاریک و هیولاهای چندشآور روایت کند، با تصمیم این سازندگان به اتمسفری روشن، اما عمیقا روانشناختی تبدیل شد. حالا تیم سازنده استودیوی یادشده آنها با دستپخت جدیدشان بازگشتهاند؛ اثری که نشان میدهد چگونه میتوان بدون شلیک حتی گلولهای خیالی، ذهن مخاطب را به بازی گرفت. بازی Call of the Elder Gods فرمول موفق بازی گذشته استودیو را صیقل میدهد و بلوغ تیم سازنده در داستانگویی تعاملی را به رخ میکشد.
برای درک بهتر عظمت این عنوان، باید بدانیم سازندگان چه ریسک بزرگی کردهاند. وقتی اثری معمایی میسازید که روی پایه پازلهای محیطی و خواندن یادداشتها استوار است، حفظ ریتم بازی کار بهشدت دشواری خواهد بود. بازیکن امروزی کمحوصله است و اگر معماها بیش از حد گنگ باشند، خیلی زود دست از تجربه اثر میکشد. اما این استودیوی اسپانیایی با هوشمندی تمام، روایت داستانی را چنان با تاروپود گیمپلی گره زده که حتی خستهکنندهترین بکترکینگها (برگشتن به محیطهای قبلی) هم ارزش وقت گذاشتن پیدا میکنند.

میراثی از جنس اندوه و معما
داستان در سال ۱۹۵۷ جریان دارد؛ دقیقا بیستوسهسال پس از وقایع قسمت قبلی. این بار با دو شخصیت کاملا متفاوت همراه میشویم که هرکدام بار روانی سنگینی به دوش میکشند. از سویی پروفسور هری اورهارت را داریم که سالها است با فقدان همسرش دستوپنجه نرم میکند و از سوی دیگر، اوانجلین درایتون وارد قصه میشود؛ دانشجوی جوانی که رویاهای خاص و وحشتناکی از معماریهای بیگانه و خدایان باستانی میبیند. پیوند خوردن سرنوشت این دو نفر، موتور محرک قصه را روشن میکند.
شروع بازی به گونهای طراحی شده که اگر نسخه قبلی را تجربه نکرده باشید، باز هم بتوانید با کلیت ماجرا ارتباط برقرار کنید. با این حال، پیشنهاد میکنم حتما قبل از ورود به این دنیای جدید، پرونده داستان نورا (قهرمان قسمت پیشین) را در ذهن داشته باشید. دلیلش کاملا واضح است؛ بازی مدام به گذشته ارجاع میدهد و بار احساسی داستان، برای گیمرهایی که با پیشینه پروفسور اورهارت آشنا هستند، چندین برابر خواهد بود.
حضور نورا در این نسخه صرفا به خاطرات گذشته محدود نمیشود. او در قامت راوی داستان حضور دارد و با صدای گرم و البته پر از اندوه خود، تکتک قدمهای شما را در طول شش فصل بازی روایت میکند. همین انتخاب هوشمندانه تیم نویسندگی، حس نوستالژی عجیبی به اثر تزریق کرده است. شنیدن صدای نورا در پسزمینه اتفاقات، باعث میشود هرگز احساس تنهایی نکنید و مدام به یاد بیاورید تمام این تلاشها برای کشف حقیقتی بزرگتر انجام میشود.
رویکردی تازه به مفهوم مرگ در جهان لاوکرفت
معمولا وقتی اسم اچپی لاوکرفت و افسانههایش میآید، ناخودآگاه منتظر پایانبندیهای به شدت تاریک هستیم؛ جایی که انسان در برابر عظمت کیهان هیچ ارزشی ندارد و در نهایت به جنون یا مرگی دردناک محکوم است. اما نقطه درخشش سناریو دقیقا همینجا شکل میگیرد. استودیو سازنده تصمیم گرفته زاویه دید متفاوتی به مفهوم مرگ داشته باشد.
در طول نقد و بررسی بازی Call of the Elder Gods بارها متوجه شدم که داستان بازی به جای ترساندن مخاطب از مرگ، آن را به شکل پدیدهای شاعرانه، آرامشبخش و حتی رویایی به تصویر میکشند. این رویکرد که بیشتر به «چرخه رویا» در آثار لاوکرفت شباهت دارد تا داستانهای ترسناک ، باعث خلق اتمسفری شده که شاید در ابتدا برای طرفداران سرسخت این ژانر عجیب به نظر برسد، اما به مرور زمان چنان در دل روایت جا میافتد که نمیتوانید پایانبندی دیگری برای آن متصور شوید.
اوانجلین در طول داستان با فراموشی سهماههای درگیر است که هیچ خاطرهای از آن ندارد. تلاش او برای پر کردن این جای خالی در ذهنش، در کنار تلاش هری برای کنار آمدن با غم از دست دادن همسرش، روایت فوقالعادهای بین این دو شخصیت ایجاد میکند. دیالوگهای ردوبدل شده میان آنها هرگز رنگوبوی قهرمانپروری به خود نمیگیرد. بلکه کاملا انسانی، شکننده و پر از تردید است.












