مقالات

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

Why Skipping The Main Story In RPGs Is Better

دنیای ویدیوگیم همیشه برای ما مثل یک دوراهی بی‌پایان بوده است؛ از یک طرف خط‌کشی‌های مستقیم و وسوسه‌انگیز داستان اصلی قرار دارد که مدام با هشدارها، جیغ و داد کاراکترها و بحران‌های آخرالزمانی ما را به سمت خود می‌کشد، و از طرف دیگر، جاده‌های خاکی و فرعی نامعلوم که در تاریکی افق گم شده‌اند و صدایی در گوشمان زمزمه می‌کند که «شاید بهتر باشد همین الان نجات دنیا را بی‌خیال شوی و به سراغ آن غار مرموز بروی؟». ما به عنوان گیمر، همیشه با این عذاب وجدان ساختگی بزرگ شده‌ایم که اگر لحظه‌ای از خط اصلی داستان فاصله بگیریم، انگار داریم به سازنده بی‌احترامی می‌کنیم یا تمرکزمان را روی نجات کهکشان از دست می‌دهیم.

بازی‌های نقش‌آفرینی بزرگ همیشه طوری طراحی شده‌اند که احساس اضطراب را در رگ‌هایمان تزریق کنند؛ دنیا در آستانه نابودی است، اژدهایان از آسمان نازل شده‌اند، ماشین‌های غول‌پیکر آهنی خاکستر به پا کرده‌اند و در این میان، ما داریم با آرامش تمام در یک مزرعه دورافتاده به یک کشاورز پیر کمک می‌کنیم تا مرغ‌های گم‌شده‌اش را پیدا کند! اما بگذارید همین ابتدا اعتراف کنم؛ زیباترین، عمیق‌ترین و فراموش‌نشدنی‌ترین لحظات عمر گیمینگ من دقیقاً همان زمان‌هایی رقم خورده که ماموریت اصلی را به سخره گرفتم، نقشه را بستم و به ناکجاآباد زدم.

در بسیاری از شاهکارهای صنعت گیم، پیروی کورکورانه از خط داستانی اصلی، مساوی است با محروم شدن از بهترین ابزارها، قدرتمندترین تجهیزات و تاثیرگذارترین پیوندهایی که بازی برای پاداش دادن به کنجکاوی ما تدارک دیده است. بعضی وقت‌ها، بازی‌ها عمداً ما را در مسیری قرار می‌دهند که اگر سر خود را پایین بیندازیم و فقط ماموریت‌های اصلی را شخم بزنیم، در نهایت با یک تجربه تهی، خنک و سطحی روبه‌رو خواهیم شد که هیچ بویی از عظمت واقعی آن جهان نبرده است. پس اگر شما هم مثل من دوست دارید بدانید چرا گاهی وقت‌ها نافرمانی از دستورات بازی و پشت کردن به ماموریت اصلی، عاقلانه‌ترین کار ممکن است، در ادامه این مقاله طولانی و مفصل همراه من و تک‌سیرو باشید.

The Elder Scrolls III: Morrowind

شکوه باستان در سایه بی‌تفاوتی به پیشگویی‌ها

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

وقتی صحبت از آزادی عمل مطلق و رها کردن روایت اصلی به امان خدا می‌شود، ذهن هر گیمر قدیمی ناخودآگاه به سمت سرزمین عجیب، خاکستری و مه‌آلود Vvardenfell پرت می‌شود. استودیوی Bethesda Game Studios با ساخت بازی The Elder Scrolls III: Morrowind در سال 2002 میلادی، استانداردی را بنا نهاد که هنوز هم بعد از گذشت بیش از دو دهه، الهام‌بخش طراحان بازی‌های نقش‌آفرینی است.

در این بازی، شما با پیشگویی بزرگی طرف هستید که ظاهراً قرار است شما را به عنوان ناجی معرفی کند، اما بازی کوچک‌ترین اصراری ندارد که شما بلافاصله به دنبال سرنوشت محتوم خود بروید. در واقع، اگر بخواهید به محض ورود به دنیای Morrowind شالوده داستان اصلی را دنبال کنید، احتمالاً در همان ساعات اولیه با شکستی مفتضحانه روبه‌رو خواهید شد؛ چرا که کاراکتر شما ضعیف، بی‌تجربه و فاقد ابزار لازم است.

بازی به شما اجازه می‌دهد، و حتی تشویق‌تان می‌کند، که پیشگویی مرکزی را کاملاً فراموش کنید. شما می‌توانید به گروه‌ها و جناح‌های مختلف بپیوندید، راه و رسم جادوگری را به تسخیر خود درآورید، به یک مبارز ماهر تبدیل شوید، سراسر نقشه وسیع بازی را کاوش کنید و بدون اینکه حتی یک قدم در خط داستانی اصلی بردارید، ثروتی افسانه‌ای برای خود دست‌وپا کنید. این یک فلسفه طراحی کلاسیک در سبک نقش‌آفرینی غربی است که به ما یادآوری می‌کند دنیا بزرگ‌تر از ماموریت‌های ماست و ارزشمندترین پاداش‌ها پشت در اتاق ماموریت‌های فرعی پنهان شده‌اند.

Elden Ring

هنر زنده ماندن از طریق کمک به دیگران

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

سفر در جهان بی‌رحم و خیره‌کننده بازی Elden Ring ساخته‌ی استودیوی From Software، از آن دست تجربه‌هایی است که روح انسان را به چالش می‌کشد. در این شاهکار سال 2022، هرچند دروازه‌های پیشروی اصلی کاملاً مشخص هستند و بازی شما را به سمت باس‌های قدرتمند هدایت می‌کند، اما بی‌توجهی به گشت‌وگذار و پیگیری نکردن داستان‌های فرعی و سیاه‌چال‌های پنهان، مساوی است با تجربه یک اثر کاملاً سطحی و تهی از لذت واقعی.

اگر شما مسیر اصلی را بگیرید و بدون کوچک‌ترین انحرافی به سمت جلو حرکت کنید، از دستیابی به بهترین تجهیزات، ابزارها، جادوها و سلاح‌های قدرتمند محروم خواهید شد؛ حتی بدتر از آن، شما خود را از تجربه‌ی روایت‌های داستانی جذاب شخصیت‌های فرعی و دسترسی به پایان‌های جایگزین بازی کاملاً محروم می‌کنید.

خواندن  ده بازی برتر PS5 در سال گذشته | پیروزی کیفیت در مقابل کمیت

در Elden Ring، نادیده گرفتن موقت ماموریت اصلی و سرک کشیدن به هر گوشه و کنار سرزمین‌های میانه، نه تنها یک انتخاب است، بلکه ضرورت بقاست. شما باید بروید، شکست بخورید، سلاح‌های بهتری پیدا کنید، داستان NPCها را دنبال کنید و قدرت کاراکتر خود را به حد اعلا برسانید تا تازه بتوانید در برابر چالش‌های نفس‌گیر باس‌های اصلی قد علم کنید. پیروی محض از خط اصلی در این بازی، تذکری است به اینکه گاهی برای رسیدن به مقصد، باید مسیرهای طولانی‌تر و پر از رنج فرعی را به جان خرید.

Wasteland 2

وقتی هر تصمیم کوچک، پایان کار را رقم می‌زند

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

برنامه‌ریزی، استراتژی و پذیرش عواقب تلخ و شیرین انتخاب‌ها، ارکانی هستند که استودیوی inXile entertainment در بازی Wasteland 2 به شکلی خیره‌کننده پیاده‌سازی کرده است. این عنوان نقش‌آفرینی استراتژیک به شما اجازه می‌دهد خودتان تصمیم بگیرید که کدام بحران محلی را حل کنید و چگونه به سراغ معضلات پراکنده در جهان آخرالزمانی بازی بروید. نکته جذاب اینجاست که بازی به شدت نسبت به این انحراف‌ها واکنش نشان می‌دهد؛ انتخاب‌هایی که در جریان حل درگیری‌های فرعی و اختیاری انجام می‌دهید، مستقیماً روی برخوردهای بعدی، نیروهایی که در اختیار دارید و حتی شرایط کلی مراحل پایانی بازی تاثیر می‌گذارد.

برای مثال اگر شما صرفاً و بدون فکر به دنبال خط ماموریت اصلی بدوید، هرگز فرصت نخواهید کرد این درگیری‌های محلی را حل‌وفصل کنید و در نتیجه، در مراحل پایانی بازی هیچ‌گونه پشتیبانی، متحد یا منبع کمکی نخواهید داشت. پاداش‌های بازی در بخش‌های اختیاری بسیار متنوع هستند و از متحدان مستقیم و منابع کمیاب گرفته تا تغییرات بنیادین در شرایط جغرافیایی و سیاسی منطقه را شامل می‌شوند. این یعنی پرداختن به محتوای اختیاری در Wasteland 2، تاثیری جامع‌تر و عمیق‌تر روی پایان‌بندی بازی نسبت به بسیاری از عناوین هم‌سبک خود دارد و به ما ثابت می‌کند که تمرکز کورکورانه روی هدف اصلی، گاهی بزرگ‌ترین اشتباه استراتژیک محسوب می‌شود.

Alpha Protocol

رقص زمان‌بندی و اهمیت توالی ماموریت‌ها

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

شاید کمتر کسی انتظار داشت که استودیوی Obsidian Entertainment با عرضه بازی Alpha Protocol در سال 2010 میلادی، چنین نگاه عمیق و ساختارشکنانه‌ای به مقوله روایت غیرخطی و تاثیر زمان‌بندی ماموریت‌ها داشته باشد. این بازی اکشن نقش‌آفرینی یک نمونه درخشان از این حقیقت است که چرا نادیده گرفتن برخی ماموریت‌ها به نفع پرداختن به گزینه‌های دیگر، تا این حد لذت‌بخش و سودآور است.

ساختار بازی به گونه‌ای طراحی شده که زمان‌بندی انجام ماموریت‌ها می‌تواند پیامدها، دیالوگ‌ها و نتایج ماموریت‌های بعدی را به کلی دگرگون کند. از آنجا که شما آزادی عمل دارید تا انتخاب کنید کدام عملیات را در چه زمانی انجام دهید، می‌توانید از ماموریت‌های اولیه برای جمع‌آوری اطلاعات حیاتی، برقراری روابط پیچیده سیاسی و شناخت اهداف استفاده کنید.

پاداش‌هایی که در این مسیر کسب می‌کنید نیز فراتر از سلاح یا زره معمولی هستند؛ شما اطلاعات، اعتبار، تماس‌های مخفی و راهنماهایی به دست می‌آورید که تاثیر مستقیمی روی دست بالا داشتن شما در ماموریت‌های پیش رو دارند. تعقیب ساده‌انگارانه و مستقیم‌ ماموریت‌های اصلی، شما را از تمام این مزایای استراتژیک محروم می‌کند و به همین دلیل است که طراحان بازی عمداً شما را ترغیب می‌کنند تا گاهی برخی مسیرها را موقتاً کنار بگذارید و به سراغ ابعاد پنهان‌تر جهان بازی بروید.

The Elder Scrolls V: Skyrim

صدها ساعت پرسه بدون حتی یک نگاه به داستان اصلی

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

هیچ فهرستی از آزادی عمل در بازی‌های نقش‌آفرینی بدون نام بردن از شاهکار جاودانه Bethesda یعنی بازی The Elder Scrolls V: Skyrim کامل نخواهد بود. مطمئنم خیلی از شما صدها ساعت از عمرتان را در این سرزمین‌‎های کوهستانی و سردسیر صرف کردید، پیش از آنکه حتی کوچک‌ترین تلاشی برای به سرانجام رساندن ماموریت اصلی و کشتن اژدهایان انجام دهید؛ چرا که بازیکنانی در سراسر جهان وجود دارند که با وجود ثبت کردن ساعت‌ها گیم‌پلی هیولاوار، هرگز و تحت هیچ شرایطی ماموریت اصلی بازی را تمام نکرده‌اند!

اسکایریم لزوماً مانند برخی بازی‌های دیگر مکانیک‌های سخت‌گیرانه‌ای برای تنبیه شما به خاطر عدم پیگیری داستان اصلی ندارد، اما مثال بسیار جذابی است از اینکه چگونه یک جهان باز می‌تواند به خودی خود چنان غنی و پر از زندگی باشد که خط داستانی اصلی در حاشیه قرار گیرد. شما می‌توانید خطوط داستانی جناح‌های مختلف را به پایان برسانید، به قهرمان قدرتمند فرقه Daedric تبدیل شوید، برای خود خانه و مزرعه بسازید، یا حتی به یک ومپایر لرد ترسناک تبدیل شوید و همچنان احساس کنید که یک تجربه کاملاً کامل و بی‌نقص را از سر گذرانده‌اید. هنگامی که بعد از ده‌ها ساعت گشت‌وگذار و ماجراجویی بالاخره تصمیم می‌گیرید بروید و با آن اژدهای شرور باستانی روبه‌رو شوید، مبارزه به لطف قدرت و تجهیزاتی که در طول مسیر به دست آورده‌اید، مثل آب خوردن برایتان ساده و لذت‌بخش خواهد شد.

خواندن  معرفی بهترین بازی‌های ضد جنگ | زمانی که سایه مرگ، آینده‌مان را سیاه می‌کند

The Witcher 3: Wild Hunt

هنر دوست‌یابی در دل کشتار هیولاها

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

اگر سری به دنیای تاریک، بی‌رحم و خیره‌کننده بازی The Witcher 3: Wild Hunt بزنید، متوجه می‌شوید که عجله کردن برای پایان دادن به داستان اصلی Geralt of Rivia چه خیانت بزرگی به خودتان است. شما می‌توانید با سرعت هرچه تمام‌تر تمام ماموریت‌های اصلی را پشت سر بگذارید و داستان را به نقطه پایان برسانید، اما واقعیت این است که با این کار، بخش بزرگی از پاداش‌های معنادار، داستان‌های فرعی جذاب و لایه‌های عمیق جهان بازی را از دست خواهید داد.

بازی به شما اجازه می‌دهد بدون داشتن هیچ‌گونه متحد اختیاری برای مراحل پایانی، داستان را جلو ببرید؛ هیچ‌کس شما را مجبور نمی‌کند که به سراغ ماموریت‌های جانبی و کمک به شخصیت‌های فرعی بروید و شاید حتی در طول بازی متوجه وجود برخی از این متحدان نشوید. اما اگر کمی عقب‌نشینی کنید، دست از تعقیب کورکورانه خط اصلی بردارید و در جهان وسیع بازی به اکتشاف بپردازید، پاداش‌هایی نصیبتان می‌شود که در هیچ کجای دیگر نظیرشان را پیدا نخواهید کرد. اتحادها، دوستی‌ها و منابعی که با انجام دادن کارهای به ظاهر بی‌ربط به دست می‌آورید، در مراحل پایانی بازی ورق را به نفع شما برمی‌گردانند و نشان می‌دهند که در دنیای ویچر، گاهی طولانی کردن راه و پیدا کردن دوستان جدید، مطمئن‌ترین راه برای بقا است.

Horizon Zero Dawn

وقتی رها کردن پایان داستان به نفع شماست

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

دنیای بازی Horizon Zero Dawn ساخته استودیوی Guerrilla Games ترکیبی شگفت‌انگیز از طبیعت بکر و ماشین‌های غول‌پیکر دایناسورمانند است که مبارزه با آن‌ها با استفاده از کمان و تیر، لذتی ناب و وصف‌ناشدنی را به ارمغان می‌آورد. فرای این جذابیت بصری و گیم‌پلی روان، بازی یک مثال جالب و تا حدی تحت‌اللفظی از این موضوع ارائه می‌دهد که چگونه نادیده گرفتن موقت ماموریت اصلی می‌تواند پاداش‌دهنده باشد.

در سکانس پایانی بازی و زمانی که دقیقاً به نقطه بی‌بازگشت داستان می‌رسید، بازی به شما این آزادی را می‌دهد که ماموریت نهایی را موقتاً رها کنید و به سراغ کارهای دیگر بروید. شاید در نگاه اول به نظر برسد این ماموریت‌های اختیاری صرفاً برای پر کردن وقت یا به سرانجام رساندن خرده‌روایت‌های فرعی هستند، اما حقیقت این است که تکمیل آن‌ها مزایای مکانیکی بسیار مهمی برای بخش پایانی بازی به همراه دارد. به انجام رساندن این ماموریت‌های جانبی، متحدان قدرتمندی را برای دفاع از Meridian در روز مبادا برای شما فراهم می‌کند. این رویکرد طراحی به شدت جذاب است؛ بازی عملاً به شما می‌گوید که می‌توانید همین الان به استقبال پایان کار بروید، اما منطق و خرد گیمینگ به شما پیشنهاد می‌کند که دست نگه دارید، به عقب برگردید و با آمادگی کامل‌تری به مصاف سرنوشت بروید.

Cyberpunk 2077

کشف راه‌حل در ماموریت‌های فرعی

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

شهر شبح‌زده، روشن و در عین حال تاریک Night City در بازی Cyberpunk 2077 ساخته استودیوی CD Projekt Red، مملو از داستان‌های فرعی حجیم، عمیق و کاملاً اختیاری است که اگر آن‌ها را نادیده بگیرید، بخش بزرگی از روح بازی را از دست داده‌اید. البته اجباری نیست به این ماموریت‌ها بپردازید؛ داستان اصلی بازی به اندازه کافی قوی و محکم است که شما را به راحتی تا انتها بکشد و وسوسه تمرکز روی خط اصلی کاملاً قابل درک است. اما نکته اینجاست که اگر تمام وقت خود را صرفاً روی پیشبرد داستان اصلی متمرکز کنید، در واقع خود را از شیوه‌های جدید و خلاقانه‌ای که بازی برای دسترسی به پایان‌بندی تدارک دیده محروم کرده‌اید.

کارهایی که در نگاه اول ممکن است تلف کردن وقت با شخصیت‌های فرعی و دور شدن از هدف اصلی به نظر برسند، در نهایت راه‌های تازه‌ای را برای ورود به مرحله پایانی پیش روی شما باز می‌کنند؛ چرا که شما با استفاده از روابط عمیقی که با متحدان خود ساخته‌اید، می‌توانید از کمک‌های حیاتی آن‌ها در لحظات بحرانی بهره‌مند شوید. این بازی یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های صنعت گیم است که نشان می‌دهد سرپیچی از ماموریت اصلی و وقت گذاشتن برای آدم‌های اطراف، چطور می‌تواند به شکل مستقیم به سود شما تمام شود و ابزارهای لازم برای پیروزی را در اختیارتان بگذارد.

خواندن  پایانِ خوشِ یک سفر طولانی | بررسی رضایت‌بخش‌ترین پایان ‌بندی ها در تاریخ بازی‌های ویدیویی

Fallout: New Vegas

داشتن دوستان وفادار در دل ویرانه‌های هسته‌ای

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

اگر سراغ بازی Fallout: New Vegas اثر به یادماندنی استودیوی Obsidian Entertainment بروید، متوجه می‌شوید که این عنوان تا چه اندازه روی آزادی عمل بازیکن حساب باز کرده است. شما به راحتی می‌توانید بخش عمده‌ای از محتوای بازی را کنار بگذارید، از جناح‌های مختلف چشم‌پوشی کنید و مستقیماً به سراغ ماموریت اصلی بروید؛ اما این کار قطعاً یکی از بدترین تصمیماتی است که می‌توانید در این جهان پساآخرالزمانی بگیرید.

نادیده گرفتن ماموریت‌های فرعی و روابط جناحی در این بازی معمولاً به پایان‌بندی‌های تیره و تاری ختم می‌شود که هرچند به نوبه خود جذاب هستند، اما شما را از تجربه عمیق بازی محروم می‌کنند. اگر وقت بگذارید، ماموریت‌های فرعی را موشکافانه دنبال کنید، داستان جناح‌های گوناگون را عمیقاً درک کنید و ماموریت اصلی را به تعویق بیندازید، پاداش بسیار بزرگی دریافت خواهید کرد. شما نه تنها به سلاح‌ها و زره‌های فوق‌العاده قدرتمندی دست پیدا می‌کنید، بلکه متحدانی را با خود همراه می‌سازید که حضورشان در لحظات سرنوشت‌ساز پایانی، مسیر تاریخ Mojave را به کلی دگرگون می‌کند و به داستان بازی عمق و غنای بی‌نظیری می‌بخشد.

Mass Effect 2

مرز باریک میان زندگی و مرگ

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

و اما می‌رسیم به الماس درخشان کارنامه استودیوی فقید BioWare؛ عنوانی که برای من به شخصی‌ترین و محبوب‌ترین نسخه در کل سری Mass Effect تبدیل شده است. شاید خیلی‌ها استدلال کنند که بازی‌های دیگری هم هستند که به شما اجازه می‌دهند ماموریت اصلی را فاقد اهمیت جلوه دهید، اما هیچ‌کدام به اندازه Mass Effect 2 روی اهمیت «وفاداری» حساب باز نکرده‌اند.

ساختار بازی به شکلی است که شما یک ماموریت فوق‌العاده حساس دارید و کهکشان در خطر است؛ بنابراین در نگاه اول، پرداختن به مشکلات شخصی و عجیب‌وغریب همراهان فضایی‌تان در میان این بحران بزرگ، کاری بی‌معنی و اتلاف وقت محض به نظر می‌رسد. مگر برای کسی مهم است که فلان همراه بیگانه چه دغدغه شخصی دارد وقتی کل کهکشان در آستانه نابودی است؟ اما دقیقاً در همین نقطه است که بازی مچ شما را می‌گیرد! اگر به ماموریت‌های فرعی (که عیار وفاداری شما را می‌سنجند) پشت کنید و فقط به دنبال خط اصلی بروید، در پایان کار با فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر در ماموریت انتحاری معروف بازی روبه‌رو خواهید شد.

زنده ماندن یا کشته شدن دوستان و اعضای خدمه شما در کمال تعجب به همین کارهای فرعی، ارتقاهای کشتی Normandy و میزان وفاداری تک‌تک اعضای تیم گره خورده است. این شاید بهترین و بی‌نظیرترین مثال در تمام تاریخ بازی‌های نقش‌آفرینی باشد که نشان می‌دهد چرا بعضی وقت‌ها رها کردن ماموریت اصلی و رسیدگی به امور اطراف، تفاوت میان زندگی و مرگ را رقم می‌زند.

چرا باید در این بازی‌های RPG داستان اصلی را رها کنید؟

  • و در پایان …

حالا که این مسیر طولانی را در دل جهان‌های بزرگ و شگفت‌انگیز نقش‌آفرینی طی کردیم و دیدیم که چطور سرپیچی از دستورات مستقیم بازی‌ها گاهی پاداش‌های حیاتی را به همراه دارد، خوب است به همان دغدغه‌ای برگردیم که در ابتدای این مقاله مطرح کردیم؛ آیا نجات دنیا واقعاً ارزش آن را دارد که از تمام زیبایی‌های مسیر چشم‌پوشی کنیم؟ پاسخ روشن است. بازی‌های ویدیویی قرار نیست مسابقه‌ای برای رسیدن به خط پایان باشند. آن لحظه‌ای که نقشه‌ها را رها می‌کنیم، به دل ناشناخته‌ها می‌زنیم و ماموریت اصلی را به تعویق می‌اندازیم، دقیقاً همان لحظه‌ای است که زندگی واقعی را به درون کالبد دیجیتالی بازی تزریق می‌کنیم.

بازی‌های نقش‌آفرینی بزرگ به ما یاد داده‌اند که ارزش یک سفر نه در مقصد نهایی، بلکه در تک‌تک قدم‌هایی است که در جاده‌های فرعی و مه‌آلود برمی‌داریم. حالا نوبت شماست که نظر خودتان را با ما در میان بگذارید؛ شما جزو کدام دسته از گیمرها هستید؟ آیا از آن دسته افرادی هستید که مستقیم به سمت ماموریت اصلی می‌تازید یا ترجیح می‌دهید ساعت‌ها در نقشه گم شوید و به کارهای فرعی بپردازید؟ در ادامه این مطلب، نظرات ارزشمند خود را در بخش کامنت‌های تک‌سیرو با ما و دیگر دوستان به اشتراک بگذارید.

OHAM

یک گیمر معمولی که ویدیوگیم را نه تنها به چشم سرگرمی، بلکه همیشه به چشم یک مأمن می‌دیده. مأمنی که همچون پناهگاه‌های اتمی دنیای فال‌آوت، از روح شما در برابر سختی‌های زندگی محافظت می‌کند و به دنیای خاکستری‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، رنگ تازگی ‍‌می‌بخشد. البته این دیدگاه من نسبت به ویدیوگیم، ریشه در کودکی‌ام دارد. جایی که همواره در آن مشغول خیال‌پردازی بودم و سعی می‌کردم با مطالعه ادبیات مخصوص کودک و نوجوان، خود را راهی ماجراهایی خیالی کنم و به کمک قوه تخیلم، در این اوهام شناور باشم. در واقع به سبب مطالعه همین آثار ادبی بود که توانستم قدرت نگارش خود را تقویت کرده و از این استعداد، در راه خلق و تولید محتوا استفاده کنم. محتواهایی که از روح خیال‌پردازم جاری شده و با علاقه‌ جوشانم به ویدیوگیم، جهت داده می‌شوند تا در قلب گیمرهایی همچون خودم جای بگیرند و آن‌ها را بیش از پیش با این صنعت جذاب و بعضا بی‌رحم آشنا کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا